امروز با آفتاب اندلس بودم. آفتابی که داشت غروب می کرد. صبح زود دیده بودمش. همان وقت که در می آمد.غروبش را هم تا آخر ایستادم. بر خاک شخم خورده ای که بوی نو جوانی مرا می آورد. روبرویم آن پایین،همه نهالستان بود.شب جمعه است. خرگوشی ناگهان پیش پایم دوید.
امروز کسی آوازی می خواند که اندلس را به زیتون مشهور می دانست. اندلس سرزمین خیلی چیز هاست. اما راست می گفت، به رنگ زیتون است. شبهای کوچه همه بوی زیتون می شنوم. صبح ها بوی زنبق. ظهر ها اوووف، گرما. همه می نالند از گرما. اما خوبست. صبح خوبست. کار خوب. هوا خوب.
چه خوب.
.
.
"یادم باشد، تنها هستم".

ولی،
زمان زود می گذرد، چه زود!
بیشمار بار، بیشمار آدم، این را به خود و به دیگران گفته اند،
و کسی فکری به حال زمان نکرده است.

دو هفته است تنهاام.
مسلمانان زمانی به هیسپانیا رسیدند که شمال غربی آفریقا را موریتانی می گفتند، دروازه اروپا به ستون های هرکول معروف بود، اندلس در تاریخ جهان به دنیا نیامده بود و مرکز دنیای رومیان، فلسطین بود.

" رفتن همواره آن وقتی اتفاق می افتد که تصویر کرانه های روبرو آرامت نگذارد. سرزمینی که چنان نزدیکش ببینی گویی آنی دیگر بر آن دست خواهی یافت."*
روزگاری طارق بر این بلندی ایستاده بود.
تا سواحل اندلسِ رویایی، یک تنگه جبل الطارق بیشتر راه نمانده بود.
*از متن نمایشگاه RIHLA.

" لا غالب الا الله " از میان همه اصطلاحات عرب برگزیده شده بود تا مشهور ترین شعار حک شده بر همه بناهای اندلس شود. کلامی بود که هر گروه غالبی می توانست آنرا از آن خویش بداند. چنانکه فاتحان مسیحی اندلس هم همین را بر دیوار قصرهایشان نوشتند. سالها پس از سقوط گرانادا، زمانی که خط لاتین به جای عربی استفاده می شد، هنوز" لا غالب الا الله " معروفترین شعار حاکمان بود و همه جا به چشم می خورد. اگرچه گاهی به شکلی که کسی معنای آنرا نمی فهمید.