نام شهرها را اعراب همچنان وفادارانه به منابع تاریخی اشان، به همان صورت می گویند که در زمان اندلس اسلامی بوده است. بارسلونا را همچنان «بارشلونا» می نامند و «سویل» را که همه از جمله ما ایرانی ها سویل یا «سوی یا» می خوانیم، به سنت هفت قرن پیش، «اشبیلیه» می گویند و می نویسند.
معادل امروزی نام بسیاری از شهرهای اندلس معروف و مشخص اند.
« قرطبه » همان « کوردوبا » ی امروزی است. در متون اولیه آن را « قرطبه الوادی الکبیر» هم گفته اند،
این « وادی الکبیر» یا «رود بزرگ» همان است که در ادامه به سویل« اشبیلیه » می رسد و امروزه آن را « GUADALQUIVIR » می نامند.
« قرناطه » ، امروز « گرانادا » نام دارد. گرانادا در زبان اسپانیول به معنای « انار» است.
« تولدو» ی امروزی همان است که در تاریخ، « طلیطله » آورده شده است، به گمان عده ای، این نام خود تبدیل یافته « طلعت الله » بوده است. به راستی هم که منظر تولدو چنین نامی می طلبد.
نوشته خوبی خواندم در تاریخ اندلس دوره والیان، یعنی زمانی که هنوز حکومت اندلس تابع حکومت مرکزی دمشق و بغداد بود.
اندلسی که از آن صحبت می کنیم امروزه وجود خارجی ندارد اما شهرهایی که در تاریخ اندلس مرتبا مورد اشاره قرار می گیرند امروز وجود دارند. خود وجود این شهرها و آنچه از آثار و بناها هنوز باقی مانده است سند زنده ای اند از تاریخ مکتوب.
نام اشخاص آن دوره، امروز به هر شکلی ادا شود بر شخص و شیی زنده ای دلالت ندارد اما نام شهرها به گمانم بسیار مهم است، جغرافیای تاریخی آن روزگار را می توان بر زمین امروز منطبق کرد، می توان آنچه در گذشته اتفاق افتاده را روی نقشه های فعلی تصور کرد. شهرها و مکان ها همچون میخ هایی اند که امروز و دیروز را می توان بر آنها نشاند و مطابقه کرد.
سالها است «هگمتانه» را «همدان» گرفته اند و تاریخ ماد ها را بر آن جغرافیا می نشانند اما به قولی، پانزده فصل کاوش هنوز یک نشانه از هگمتانه مادی در آن نقطه به دست نداده است. همه فرضیات منتظر اند تا شاهدی از دل زمین چیزی را اثبات کند.
اشتباه در نقل اسامی و افراد، خصوص انکه ترجمه از زبانی به زبانی دیگر انجام شود بسیار اتفاق افتاده است. منابع اولیه تاریخ مکتوب اندلس را اعراب نوشته اند. برای ما فارسی زبان ها که به همان الفبا می نویسیم،در ترجمه این منابع، اسامی اشخاص و مکان ها با کمترین اشتباه همان می شود که در آن روزگار بوده.
اروپاییان اما طبیعی است که بسیاری از نام ها را نتوانند چنان که در تلفظ اعراب است ادا کنند لذا بسیاری نام ها از جمله نام شهرها دگرگون شده اند.
آخرین سلسله هایی که بر اندلس غربی حاکم شده بودند یکی «المرابطون» بود و دیگری «الموحدین».
در متون اسپانیایی، اینها را به ترتیب « ALMORAVIDES » و « ALMOHADES » می نویسند.
ترجمه ای سرسری به فارسی که این متون را مبنا قرار داده بود، این اسامی را « آلِ مروارید» و « آلِ مهاده!» گفته است.
زاپاترو در کنگره حزب سوسیالیست شدیدترین حرف هایش را علیه مهاجران بیان کرد.
گفت: « همه می گویند ما به مهاجران احتیاج داریم، چون سالمندان ما را نگه می دارند، چون کارهای ساختمانی ما و کشاورزی ما به آنها وابسته است، اما من می گویم که برای همه این کارها، شهروندان اسپانیایی بیکار داریم، به این مهاجران نیازی نیست... .»
اسپانیا و اروپا ناچارند در برابر مهاجران غیرقانونی موضع سختی بگیرند، اگرچه به این نیروی کار ارزان و بی توقع محتاج اند. اگر ذره ای کوتاه بیایند، سیل مهاجران که هم الان هم چشمگیر است به یک فاجعه بدل خواهد شد.
اسپانیا فقط همسایه خوشبخت آفریقا نیست بلکه برای آفریقایی ها دروازه اروپا ست. دروازه رسیدن به زمینی که در آن از گرسنگی نمی میری.
هفته ای نیست که پلیس، چندین و چند قایق مهاجران غیر قانونی را توقیف نکند. همه سیاه،اغلب از سنگال یا از موریتانی. در قایقی می نشینند که تا سرحد امکان پر از مسافر می شود و به راهی می روند که کشتی های بزرگ می خواهد طاقت آوردن و سالم رسیدن در آن را. برای اینکه گیر پلیس ساحلی نیافتند نیز بدترین شرایط طوفانی را انتخاب می کنند برای حرکت، شاید گشتی ها از بیم جان خود، سرپست شان نباشند و قایق اینها به ساحلی برسد.
بسیاری اما هر هفته به دام می افتند ،در حالی که روزهاست گرسنه و تشنه اند. گروه های داوطلبان کمک به فقرا و محرومان، همزمان با پلیس خودشان را می رسانند و به هرکدام کمپوتی و آب میوه ای می دهند. نمی دانند اینها را چطور باید باز کرد. چند برابر این تعداد که گیر افتاده اند، قایق هایی با طوفان نا پدید می شوند و قایق هایی نیز به ساحلی دور از چشم پلیس می رسند. بعد در پهنای سرزمینی به نام اروپا پخش می شوند. اسپانیا مقصد ابتدایی است اما بیشتر این مهاجرین، از آفریقایی آمده اند که زبان فرانسه را به خوبی حرف می زند، پس مقصد بعدی، فرانسه و بلژیک و سوییس می شود، اما چه فرقی می کند، توت فرنگی چیدن و کود به مزرعه دادن و حمالی مصالح ساختمانی و دستفروشی که زبان زیادی نمی خواهد هرجا که شد باشد، بهتر از غرق شدن در دریاست، حال آنکه غرق شدن در دریا را بر زندگی در وطن ترجیح داده بودند.
از اینجا تا مراکش راهی نیست، دو ساعت تا جبل الطارق و از آنجا با قایق تا طنجه نیم ساعت. مراکشی ها عید ها را اگر بتوانند می روند مراکش برگزار کنند. "می روم شهرم گوسفند قربانی کنم". عید قربان و عید فطر، لابد صفایی دارد در وطنت باشی و همه با هم جشن بگیرید. رمضان اینجا بی سرو صداست. اقلیت مراکشی آندالوسیا اقلیت بزرگی اند، اما منفعل و ساکت. کمتر تحصیل کرده بین آنها هست. بیشتر برای کار آمده اند. کارهایی سطح پایین. کارهایی که خود اسپانیایی ها کمترمی کنند. زنانشان اغلب تمیزکاری خانه ها را می کنند و مردان بیشتر در فعالیت های ساختمانی مشغول اند. تقریبا هر که از مراکشی ها را می بینی روزه است. رمضان را بسیار جدی می گیرند اما بی هیچ انعکاسی در زندگی روزمره شهر و محله. «سویل» با این جمعیت مسلمان مهاجر و بومی یک مسجد هم ندارد!
ساعات کار اسپانیا از 9 شروع می شود. این یک سنت است. اما بودن در اتحادیه اروپا عوارضی دارد که یکی هم دست برداشتن از سنت ها است.
همان طور که به ترکیه گفته اند برای ورود به اتحادیه اروپا باید چیزی به نام " کله پاچه" در رستوران های شهرشان فروخته نشود، به اسپانیایی ها هم گفته اند معنی ندارد وسط روز از 2 تا 4 مطلقا تمام فعالیت های همه مراکزتان تعطیل می شود!
اما برای اسپانیایی ها، نیاز به این دو ساعت استراحت بین روزچنان بدیهی است که تصور نمی توانند کنند چطور بدون آن می توان یک روز کاری را تا بعد از ظهر ادامه داد.
معروف است که اسپانیا به دو چیز متمایز است: FIESTA (جشن) و SIESTA (خواب قیلوله).
اروپا با فی یستا مشکلی ندارد ولی ایرادش به سی یستا این است که دو ساعت بین روز ارتباط اسپانیا با اروپا قطع می شود. ایراد دیگرشان هم این است که در حالی که روز کاری یکسره اروپا از 9 تا 18 است، روز کاری اسپانیا ساعت 20 پایان می یابد، یعنی اسپانیایی ها دو ساعت دیرتر از بقیه مردم اروپا به خانه بر می گردند و دو ساعت کمتر با خانواده هستند. برای جبران آن باید تا دیر وقت به گردش و تفریح مشغول باشند، دیرتر بخوابند، پس کارآیی روز بعدشان بد تر است و آمار تصادفات ناشی از خستگی شان بیشتر، در نتیجه باید "SIESTA " به حداقل ممکن کاهش پیدا کند.
اما این نظر اروپا است. اسپانیایی ها- به ویژه آندالوس ها- به شدت با این نتیجه گیری مخالف اند. اروپایی که این حرف را می زند از گرمای رخوت انگیز نیم روز اسپانیا بی خبر است، از مناطقی که اسپانیایی ها آن را "ماهی تاوه" آندالوسیا می گویند و گرمای تابستان نزدیک 60 درجه را می بیند خبر ندارند، و روح اسپانیایی را نمی شناسند که سی یستا را نه فقط برای در کردن خستگی کار که برای انرژی گرفتن از چیز هایی که دوستش دارد می خواهد. این دو ساعت را هرکه میتواند به خانه می رود و با خانواده است، آنان که دور تر از خانه اند دور هم جمع می شوند به حرف زدن و نوشیدن. کمتر می بینی کسی تنها جایی به استراحت باشد. حرف می زنند، گاهی تمام دو ساعت را. اروپا از نیاز اسپانیایی به حرف زدن چیز زیادی درک نمی کند. بر عکس آنچه می گویند، وابستگی به خانواده چنان در اینجا محکم است که انگار جامعه سنتی ایرانی را می بینی. دخترها بعد از ازدواج هم راه و بیراه بغل مادرشان اند و پسرها تا هر وقت که راه داشته باشد بر سفره پدر می نشینند، مسافرت و تعطیلات با هم اند و همیشه از گردن پیرمردها و پیرزن ها یکی دو نوه آویزان است.
شکی نیست که اینچنین نمی ماند. موج تغییرات اجتماع و سنت و فرهنگ مدت هاست آغاز شده، از شمال اسپانیا، از مناطقی که سردتر اند و به "اروپا" نزدیک تر.
"سویل" هنوز آرام است. با کله شقی دهاتی و تعصب مذهبی اش، سنت هایی را که از گذر قرن ها نگه داشته است دوست دارد که به این راحتی وا نگذارد.
آندالوس ها (مردم آندالوسیا را آندالوس می گویند) بسیار حرف می زنند. حرف زدن و پر حرفی کردن برای این مردم قسمتی مهم از حیات اجتماعی آنان است. سر صحبت را با یک آندالوس اگر باز کنی تا هر وقت که امکان داشته باشد هم صحبتت می شود. مردمی که با هم حرف می زنند کمتر از هم کینه به دل می گیرند. این است که می بینی مردم اینجا این قدرصاف و ساده به نظر می رسند. انگار هرچه در دل دارند گفته اند. چه خوب.
گاهی به اتوبوس شبانه ای بر می خوری که ناگهان با توافقی لحظه ای، همه در آن شروع کرده اند به خواندن و کف زدن.
سر و صدا و صداهای بلند اینجا کسی را آزار نمی دهد. اصلا انگار چیزی که ما آن را سروصدا و مزاحمت می دانیم برای اینها معنی ارتباط اجتماعی می دهد. در اتوبوس همه دو به دو با هم صحبت می کنند، با صدای بلند و در تمام طول مسیر و اگرچه راننده قانونا نباید با کسی صحبت کند، به زحمت می تواند از چنین لذتی چشم بپوشد.
در کوچه و خیابان، همه همدیگر را با صدایی بلند صدا می کنند، دوست را که از دور می بینند، انگار سر جالیز است، فریادی از شوق می کشند.
می گویند در اروپا اسپانیا از نظر آلودگی صوتی بعد از یونان مقام دوم را دارد. قطعا این آمار گیری کار کشورهای سرد است. اسپانیا آلودگی صوتی را درک نمی کند. دیشب یک جشن محله ای بود در فضای بازی که به فاصله 3 کوچه از خانه ما است. تقریبا هرکه هرنوع موتور سیکلتی داشت برداشته بود که در کاروان سواره ها همراه شود. موتورها همه دستکاری شده اند که صدایی وحشت آفرین تولید کنند. همه ناگهان از کوچه ما گذشتند. شاید دویست موتور سیکلت. ستونهای خانه می لرزید. شاکی و عصبانی پریدم بیرون که یک طوری اعتراض خودم را اعلام کنم، دیدم با چه آرامشی، پیرمردها و پیر زن ها- که قاعدتا باید اعصابشان خورد شده باشد- صندلی ها را گذاشته اند دم در و لبخند زنان نشسته اند به تماشای شادی جوانان.
آن طرف اروپا، مثلا در سوییس، بعد از ساعت 10 شب نباید سیفون توالت را زد. صدای شر شر حمام یا صدای تلویزیون پس از 10 شب را همسایه به پلیس شکایت می کند.