زمانی که ده روز گذشته بود از بودنم در این سرزمین، نوشته بودم چه حالی خواهم داشت اگر یک سال بگذرد. حالا یکسال گذشته است و می توانم پشت سر رانگاه کنم. همین که افسوس نمی خورم خدا را شکر. شبها و روز ها گذشت و آدم ها را دیدم و لحظه ها و برخوردها و تجربه ها داشتم و بسیار غربت و دلتنگی و دوری و دلواپسی کشیدم. درس هم خواندم. استاد های خوب دیدم، رافائل و ادورادو را دوست دارم. دیدم وبلاگ چه خوبست، یکی درست کردم و چند خطی نوشتم. یکی دو دوست دیده و نا دیده هم خواندند.بسیاری هم نخواندند و چیزی از وجودشان کم نشد.گفته بودم بگذار بنویسم هرچه را که فکر می کنم، شاید ذره ای بر تجربه و دانایی کسی-حتی یک نفر- ببافزاید.بگذار به همین اندازه در دنیایی که اینهمه از آن مصرف کرده ایم چیزی به نیکی اضافه کنم،شاید حرف من یک جایی در درون ناخودآگاهِ کسی تاثیری خوب داشته باشد، شاید از زیستنم در این دنیا همین بهره برایم بماند. هنوز که به این نیتم فکر می کنم چیزی در درونم بر می افروزد. تنها کلمه است که می ماند... .
اما سخت است دوست من. بی مخاطب در جنگل مولا با خودم حرف می زنم، چه بی نشاط تلاشی! به آن نیتم باید ایمانی قوی تر داشته باشم اگر بخواهم ادامه دهم. دارم؟
اسپانیا امروز هم دوباره تعطیل بود. امروز روز (سانتا ماریای تصور) Santa Maria La Concepcion بود. پس فردا هم تعطیل است،روز قانون اساسی است گویا.چیزی با نام بین التعطیلین هم اینجا هست که به آن پل می گویند.پل می زنند بین دو تعطیلی و بین آنها را هم تعطیل می کنند.یعنی امروز و فردا و پس فردا تعطیل است و بعد هم تعطیلی آخر هفته، شنبه و یکشنبه، یعنی پنج روز تعطیل.
این (سانتا ماریای تصور)قدیس پشتیبانِ اسپانیا است. حضرت مریمی که ما می شناسیم در کاتولیسیسم امروز به هزاران فرشته تبدیل شده است.بی شمار نام برای سانتا ماریا وجود دارد:سانتا ماریای پاک،سانتا ماریای ژاله، سانتا ماریای مادرِ خدا، سانتا ماریای سفید، سانتا ماریای آبها،... گویی هریک، موجودی جداگانه اند، هرکدام حامی چیزی یا کسی یا جایی و واقعه ای خاص اند و هر جا و هر گروهی و هر کلیسایی، به یکی از این تجلیات مقدس پناه و توسل دارد. ارتباط معنوی این مردم،با سانتا ماریا قویتر است تا با (خِسوس).
پریروز هم تولد امام رضا(ع) بود، مبارک باشد، اینجا که عجیب بی خبری است، شیعه ای در اطراف نیست، بی غیرتی مسری غرب هم آدم را بدجور بی حس می کند. یاد می گیری که در سطح زندگی کنی.
758 سال گذشت از روزی که سویل را فاتحان کاستیلی گرفتند. دیروز سالروز آن بود. سویل به آرامی تسلیم شد. بدون جنگ و از پسِ دو ماه محاصره. اراده ای برای مقاومت نبود. ایمان و انگیزه ای که فاتحان مسلمان را به اندلس آورده بود، جای خود را به قدرت طلبی و فسادی داده بود که در آخرین روزها، سه برادر در سویل بر سر حکومت با هم می جنگیدند.
روزگاری، همان هفت و هشت قرن پیش، این شهر مسجد جامعی داشت چندان پررونق که کفاف نماز گزاران عید و جمعه را نمی داد. سازوکاری مقرر کرده بودند و اجرای آن بر عهده محتسب بود، که موذن به چه تعداد و کجا بگذارند که تکبیر امام به آن دورها چگونه برسد.
امروز اما سویل مسجد ندارد. مساجد به طبع، کلیسا شده اند و معروف است که سویل را اسلاموفوبیا پیش آمده. زمین بزرگی را مسلمانان مراکشی به دنبال اند که اجازه ساخت مسجد بگیرند، اهل محلِ آن زمین تظاهراتی کرده اند و بر در و دیوار نوشته اند: مسجد،نه. مدتی است می بینم یکی از اینها را رنگ گرفته اند، لابد مراکشی ها، و روی آن نوشته اند: مسجد،آری. قضیه هنوز در بحث است.
سویل، پایتخت اندلس، چنان کاتولیک متعصبی شده است که تاب مکانی برای عبادت مسلمان و یهودی ندارد. یهودی در شهر ندیده ام. می دانم که در سویل، معبدی ندارند. مسلمانان و یهودیان البته در خانه هایی جمع می شوند و نماز می خوانند و هرجا که نماز بخوانند همانجا مسجد است اما همین که رسما ساختمانی به نام مسجد ندارند مهم است.
کوردوبا، همان هشتصد سال پیش، مسجدی داشت که ساخته شده بود تا رونق مسجد دمشق را ببرد. بزرگترین مسجدِ تمام اندلس. چنان بزرگ که فاتحان مسیحی که به رسم همه فاتحان، معابد قوم شکست خورده را به نیایشگاه دینِ خود تبدیل می کنند، نتوانستند تمام مسجد را کلیسا کنند. آنچه کردند ساخت و سازی بود در وسط مسجد، با نام کلیسا. مسجد چنان بزرگ بود که هنوز در کوردوبا به نام مسجد شناخته می شود. خواستم در حیاط آن نماز بخوانم، احتیاطاً گفتم از مامور اجازه بگیرم، گفت شرمنده، مسجد است اما هشتصد سال است از مسلمانان گرفته اند. حالا حتی در حیاط آن نمی شود نماز خواند. اما نشانی مسجدی دایر را داد. در وسط یکی از پارک های شهر، جایی که همسایه معترضی نیست و رفت و آمد آن هم به خوبی قابل کنترل پلیس است، ساختمان کوچکی بود. بهرحال یک مسجدِ دایر بود اما برای من بی فایده چون درب بسته بود و جوابگویی آن اطراف پیدا نکردم. در کوردوبا، پایتخت طلایی اندلس اسلامی، در شهری که بزرگترین مسجد اروپا را داشت، در کنار یک مسجد مدرن! روی نیمکت پارک و کم و بیش رو به قبله ای که در هوای ابری تخمین زده بودم، چه نمازی خواندم!
سلام، بر آنکه می رسد. سلامت برای آنکه می ماند. و سعادت برای آنکه می رود.
مادرزن، وکیل و پزشک. هرچه دورتر، بهتر.
اگر پزشک ات تو را از تنباکو و شراب و زن پرهیز داد، به سرعت پزشک ات را عوض کن.
نا ممکن را آغاز می کنم. معجزه کمی بعد سرخواهد رسید.