
دروازه ای به اقیانوس - بندر « کاد یز » - جنوب غربی آندالوسیا
اگر اینترنت نبود، اینجا کسی چه می فهمید عیدِ سالِ نوی ایرانی، کِی است،
اگر کیکِ روی میز هم نبود، یادم نمی آمد سالروزِ ازدواجمان بوده است دیروز!
نه تقویمِ میلادی و نه تقویمِ یهودی و نه عربی، هیچکدام به آمدنِ بهارِ نو حسّاس نیستند. سخنِ معروفِ حضرت علی-ع- را شنیده ایم که به اعراب گفت نوروز را ایرانی ها گرامی اش داشته اند و شما نه.
باز در فرهنگ کاتولیک ها به خاطر تاثیری که از دین آریاییِ گرفته اند، ردپای عیدِ بهار را می توان دید. از این نظر، کاتولیسیسم-به عنوان یک فرهنگ و نه یک دین- بیشتر از فرهنگِ یهودیت و اعراب و مسیحیانِ دیگر مثل ارتودوکس، به تفکر ایرانی نزدیک است،
"ایستر" کاتولیک ها کم و بیش منطبق است با عیدِ نوروز ما. در کنارِ دیگرِ سنت های ایرانی مثلِ شب یلدا که در اروپا به اسمِ شبِ"یوله" برگزار می شد یا کلاهِ اسقف ها که در اینجا "میترا" می نامندش، یا به طرفِ خورشیدِ مشرق نمازکردنِ کاتولیک ها که متاثر از دین های آریاییسم و میتراییسم است، آمدنِ بهار و عیدِ سالِ نوی خورشیدی هم تاثیری به اسمِ "ایستر" در فرهنگِ اینها داشته است.
در این صفحه می شود کامل ترین مجموعه رسمیِ عکس های بناهای آندالوسیا را دید:
می دانید که آندالوسیا همان "اَندَلُس" نیست. اندلس، وسعتی در حدود هشتاد درصد شبه جزیره ی ایبریا- یعنی مجموعه ی اسپانیا و پرتقال- را شامل می شد، اما آندالوسیا، یکی از هفده ایالتِ اسپانیا است که جنوبی ترینِ آنها است و بیشترین آثارِ تمدنیِ دوره ی اندلس را در این ایالت می توان پیدا کرد.

با اسپانیایی ها بودیم، گفتم " آلمانی" زبان پدر است، " فرانسه" زبان مادر،... حرفم را بریدند و گفتند نه، در اسپانیا می گویند " آلمانی" زبان جنگ است، "فرانسه" زبان عشق، "اسپانیول" زبانِ "کونچه آر"!
معنی این کلمه چیزی است بین "شرو ور"، "دری وری"، "مزخرف گفتن"...بعد هم همه به این حرف خودشان خندیدند. گفتم پس "ایتالیایی"؟ گفتند "ایتالیایی" که زبان نیست!
این البته ممکن است برداشت آندالوسی ها باشد که جنوبی های اسپانیا هستند. شاید اگر از مادریدی ها بپرسیم، اینطور زبان اشان را مسخره نکنند. زبان اسپانیایی-اسپانیول- در واقع زبانِ ایالتِ کاستیل است-کاستیانو- که قومِ پیروزِ اسپانیا بوده اند.
یادم نمی آید هیچ وقت در زندگی ام، ساعتِ نُه و نیمِ شب ها، برایم این قدر با معنی بوده باشد که حالا هست.
بعد از پنج ساعت بی تنفس چشم دوختن به مونیتور و بردگی کردن برای مزد، نُه و نیمِ هر شب آزاد می شوم. در این هوای بهشتی، حبس می شوم در زیر زمینی و نقشه می کشم، پنج ساعتِ سنگین، پنج ساعتِ سخت، به قولِ شاعر" نه رودخانه و دریا، نه جنگل و نه درخت"!
نمی دانم چه شده بود که روزی از این دوستمان که سی سالی است اینجاست پرسیدم:
"گذشت" به زبانِ اسپانیایی چه می شود؟ گفت: اینا که "گذشت" ندارند که!
خندیدیم و گذشت. اما دو سه روزی است یک کشفی کرده ام بسیار بی اهمیت:
نوکرتم، چاکرتیم، فدای تو، قربانت، مخلصیم و مثل اینها، در زبان اسپانیایی معادلی ندارند، نه در گفتار و نه در نوشتار. گرچه می توان این عبارت ها را ترجمه کرد، اما اینکه چه معنایی را منتقل می کنند جای بحث است.
احتمالا اگر در جواب یک احوالپرسی، معادلِ اسپانیاییِ چاکرتیم را بگوییم، طرف چندش اش می شود!
مادر به فرزندش هیچ وقت نه می گوید و نه می نویسد که "قربانت بروم" چه برسد به دیگران. اینجا آخرِ نامه می نویسند: با احترام (اگر رسمی باشد)، یا عبارتی معادلِ "یک آغوش برای تو" یا "بوسه ای برای تو". از جان مایه نمی گذارند، قضیه را هم شور نمی کنند، یک بوسه ی کوچکِ مکتوب کافی است.
همان که شاه طهماسب(؟) در وصف قزوین گفت را در اندلس می بینم:
دیوانه ی شهرهاست قزوین
هر لحظه به یک هواست قزوین
سرِ راهم به جایی که کار می کنم- بیست کیلومتریِ سویل- منظره هایی که می بینم انگار هر روز چیزِ دیگری است، رفتن همان نیست که در آمدن می دیدم! دشت ها باز اند، ابرها هرچه می خواهند می کنند، خاکِ خوب دارد اَندلس.
" کلمه کم می آورم" که توصیف کنم اندلس، چقدر شبیهِ "رشت" است!
اندلس انگار گیلان است در سوی دیگر جهان، کم شرجی تر، پُر آفتاب تر، همان قدر نرم، همان قدر شُل، مردان اش همان کلاه نمدی ها را سر می گذارند، زنان اش-پیرها- سیاه می پوشند تمام عمر انگار به عادتی نامعلوم. اندلسی صحبت کردن یعنی اسپانیایی-کاستیانو- با لهجه رشتی! سلام که می کنم می فهمند مالِ اینجا نیستم. لهجه ام بد نیست، ادا هایم اندلسی نیست.
همه کاتولیک اند، به اسم و به سنت. به معنی، خودشان می گویند "کافه ی بدونِ کافئین ایم".
تابستان شد ناگهان. بهارِ توبه شکنِ اَندلس که منتظرش بودم، سرِ راه گم شد. اما خیالی نیست، همه جورش قشنگ است. شکوفه های بادام، چه فرقی می کند، الآن درآمده اند. تغییرات، خیلی شدید اند اینجا، روزها ناگهان به سرعت بلند می شوند، سایه ها به سرعت کوتاه. چه عجله ای داری عُمر! همه که در رفت و آمد گذشت و در خواب! هنوز تصمیم نگرفته بودم در زمستان چه ها بکنم، تابستان شد؟ من با تو بازی نمی کنم، غریب گیر آورده ای، جِر می زنی.
تهران که بودم، در دفتر یکی از کارمندانِ آموزشِ دانشگاه-که مسئول رفع رجوعِ به هم ریختگی های پروندۀ آموزشی دانشجویان بود و هرکه سرو کارش به او می افتاد لابد برنامۀ زندگی اش به هم ریخته بود- خطی خوش تابلو شده بود که خودش نصفی از مشکلاتم را حل می کرد:
غرّه مشو، که مَرکبِ مردانِ مرد را
در شاهراهِ بادیه، پی ها بریده اند
نومید هم مباش که رِندانِ روزگار
با جرعه ای پیاله به مقصد رسیده اند.
"شعله حجازی" را نمی شناختم. می گویند مقیم پاریس است اما شوهر او جراح معروفی است در مادرید.
چند روز پیش، ساعاتِ پس از نیمه شب بود که تلویزیون اسپانیا، فیلمی از شعله حجازی-فیلم سازِ ایرانی-نشان داد: " راهی که می رویم".
در آن ساعاتِ شب، اخلاقِ تلویزیون عادی نیست، ساعاتِ برنامه های دگر گونه و دگرنگر! است. می دانستم فیلمی قابل تامل خواهد بود، اما نمی دانستم اینچنین!
فیلم نبود، گزارش گونه ای بود انگار، انگار در شلوغیِ یک جمعیتِ فراری، لحظه ای یکی را نگه داری و بپرسی: به کجا می روید!
به سراغِ آنانی رفته بود که این سوال برایشان معنا داشت. موسیقی ایرانی و اشعاری و گفتاری ایرانی ،بینِ تصاویر و گفتگوها می آمد، ترجمه نشده، چنانکه غیر ایرانی تنها از وزن و رنگِ اشعار چیزی می توانست حس کند. گفتگوها آرام و به آهستگی بود: تأمل.
به سراغِ متفکران روزگار- آنها که این دور و بر ها هستند-رفته بود و پرسیده بود: کجاییم؟، داریم چه می کنیم؟ همین است؟ به کجا؟
چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم، خیلی خسته بودم، اما مگر چنین اتفاقی در تلویزیون اینجا چند بار می افتد؟ پاسخ ها را بین خواب و بیداری مز مزه می کردم:
-" هر صبح تا شب، هزاران زنِ پیر، هزاران مردِ پیر، هزاران بیمار، می میرند. اما هر روز بیشمار زنِ پیر، بیشمار مردِ پیر و هزاران هزار بیمار نمی میرند، زندگی می کنند، به یک دلیل: دوست ندارند بمیرند..."
-" کلمات نیستند، صفحات نیستند، صدای تلویزیون نیست که به ما دانستن می دهد. دانستن، از فضای خالیِ بین کلمه های کتاب بیرون می آید، از سکوتی که بینِ حرف هاست..."
-" روزگاری دیگر، از هم نخواهیم پرسید: تو چه می دانی. آن روز، که ارتباطات، همه ی فضاها و فاصله ها را پرکرده باشد، تنها می توانیم از هم بپرسیم: از آنچه به همه داده اند، تو چقدر می توانی باز گویی. آن زمان، فرصتی برای درنگ نیست، انتخابی نداری، از هرچه هست باید تا می توانی ببلعی که عقب مانده نشوی، دانستنی به روشِ تو وجود نخواهد داشت، همه همان را می اندیشیم که همه، تفاوت در مقدار است..."
این آخری را " فدریکو مایور" گفت. دبیرکل پیشین یونسکو. اکنون سازمانی دارد که برای صلح تلاش می کند. گفتار و تفکر اش می درخشد، یک حکیمِ اسپانیایی است. چندی پیشتر دیدم روزنامه ای به سراغ اش رفته بود و چند سوال کوتاه و آخرین سوال: یک توصیه برای اسپانیایی ها؟
گفت:" لحظه ای کوتاه از روزت را برای فقط اندیشیدن کنار بگذار".
این هم یک روش زیستن در این دنیا است که بیش از بیست سال از عمرت را صرف گشتن به دور دنیا کنی با دوچرخه. یک جهانگرد هلندی است، الان به جنوب آرژانتین رسیده است، با دوچرخه رفته یخچال های قطب جنوب را ببیند، تقریبا جای مهمی نیست که با دوچرخه اش از آن نگذشته باشد. هیچ جا نمانده است، خاطرات اش، خاطرات یک مسافر است نه خاطرات یک مهاجرِ ساکن. مردمِ هر جایی، وقت زیادی نداشته اند تا به او بگویند چگونه اند. هرچه هر جا بر او می گذشته، بی فرصتی برای تجربه و تکرار، خاطره ای می شده از آن مردم، خاطره ای که بعدها همه جا گفته. این قسمت اش خطرناک است، نیست؟ با او هرچه کنی، جماعتی از مردمِ مشتاق دنیا تا عمر دارد از او می پرسند، و می گوید آنجاها که بوده چگونه اند.
از "سویل" هم سال ها پیش، چند روزی گذشته است. اینجا دوچرخه اش را دزدیدند! از این بی آبرویی بدتر برای مردم بیچاره ی سویل ممکن بود؟ دوچرخه ی یک جهانگرد دوچرخه سوار را بدزدی ؟
اما خیلی بی انصافی است. سویلیایی ها دزد دارند اما دزد نیستند. حق نبود این خاطره ی سویل باشد.
"تهران" را هم، هفت سال پیش شناخت. خیلی اروپایی با دوچرخه اش داشته خیابان های پایتخت را تحسین می کرده که یک تاکسی می بردش هوا !
شاید اگر تصادف نکرده از تهران می رفت، حق مطلب را ادا نکرده بود، اما اینکه مهم ترین خاطره اش از پایتخت، "بدترین رانندگیِ دنیا" باشد را نمی دانم حق می شود داد یا نه.