تبليغاتX
اندلس
 

   شهرهای کوچک را از هر جا که وارد شوی کشف می کنی اما پایتخت ها را به این آسانی نمی شود پیدا کرد.

   "مادرید" را سال پیش همین وقت ها بود که دیدم. به نظرم آمد وارد یک شهر شلوغِ بی نظم و بی هویت شده ام. با ماشینی که کرایه کرده بودم رفتم مرکزِ مرکز شهر دنبال هتل ارزان می گشتم. جای پارک به هیچ وجه پیدا نمی شد. ماشین پلیس همین طور دنبال من می آمد ببیند بالاخره چه کار می کنم. بعد از چهار ساعت یک مسافرخانه پیدا کردم. شهر پر از خارجی بود. همه با شتاب می گذشتند. برخوردها و پاسخ ها خشک و رسمی بود. همه چیز متفاوت بود از "سویل" که در آن زندگی می کردم. دهاتی شده بودم و آمده بودم شهر را ببینم.

مادریدِ این بار اما به دیدِ من همان شهر قبلی نبود. این بار خانه ی دوستی در انتظار ما بود، گرچه باز هم در مرکز شهر اما به هر حال آواره نبودم، خانه ای بود و دوستی که شهر را بلد بود و به تو نشان می داد. این بار از جای خوبی وارد شهر شده بودم. همه مشکلات قبلی را هنوز می دیدم اما به نظرم آمد طبیعی است، پایتخت است.

به هیچ وجه جایی برای پارک کردن مجانی وجود ندارد. دو طرفِ همه ی کوچه ها و خیابان های قابل پارک کردن را خط کشی و تقسیم کرده اند و باید کارت-پارک بخری، حداکثر یک ساعت. خانه ی دوست ما پارکینگ نداشت، سر هر ساعت باید می آمدم سراغ ماشین و کارت جدید می خریدم-۸۰/۱ یورو- و پشت شیشه می گذاشتم و گرنه ۹۰ یورو جریمه می شدم. تقریبا تمام فروشنده هایی که دیدم خارجی-اکثرا آمریکای لاتینی- بودند، مادرید پر از خارجی است، مثل تمام پایتخت های اروپایی. شهرِ بزرگراهها بود، لحظه ای غفلت می کردی نیم ساعت باید می گشتی ببینی سر از کجا در آورده ای. هر دفعه گم شدم. سه کمر بندی هم محور دارد این شهر. از کمر بندی ها که می خواهی وارد خروجی ها بشوی باید علامت ها را با دقت بسیار دنبال کنی. مثل تست هوش می مانست. با سرعت بالای بزرگراه باید به محض دیدنِ خروجی مورد نظرت در بین ده دوازده اسم دیگرِ نوشته شده روی تابلو ها، خط ات را عوض کنی وگرنه خروجی را رد کرده ای و نیم ساعتی باید دور شهر بگردی.

مادریدی ها ژیگول می گردند. جای دیگری در اسپانیا ندیده ام همه این قدر به لباس اشان رسیده باشند. آندالوسیا را که بی خیال، با پیژامه و شلوار گرم کن و زیر پوش هم بیرون بروی رفته ای. مادریدی ها خیلی شیک بودند. ناخن شست پای من بازی در آورده، مدتی باید فقط دمپایی بپوشم، با همان دمپایی می رفتم بین این ژیگول ها. با کت و شلوار و دمپایی. بد جور نگاه می کردند.

برگشته ام به "سویلِ خودمان".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 8:59  توسط دیرا  | 

 

   امروز جمعه ی آخرِ هفته مقدس است. روز عروج عیسی. مثل هرسال، در این هفته مجسمه های عیسی و مریم را در شهر می گرداندند، به هیبتی که انگار پادشاهانِ ملکوت اند.

در فیلم مصائبِ مسیح، مریم که "پسر" را از صلیب بر دامان اش می گیرد لحظه ای هست که فقط با حیرت- از اینها که بر این مادر و پسر رفت- به دورها می نگرد: چه ها آفریده ای الهی!

قیافه مریم متحیر از خاطرم نمی رود.

سمانا سانتا سوییا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط دیرا  |