تبليغاتX
اندلس
 

   انتخاباتِ شهردار های شهرهای اسپانیا نزدیک است. در برنامه های کوتاهِ تلویزیون، خبری آمده بود که در سده های میانه، شهردارهای شهرهای انگلیس را قبل از شروع مسئولیت و پس از دوره مسئولیتِ شهرداری، وزن می کردند، مبادا چاق تر شده باشند.

شهردارِ فعلی سویل، در سال ۲۰۰۴، یکی از ده شهردار برترِ جهان شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:33  توسط دیرا  | 

 

   دو دقیقه پیش، تیمِ شهرِ ما بُرد. قهرمانِ فوتبالِ جامِ اسپانیا شُد(یم)!

آنطرفِ رودخانه ی سویل، جزیره ای هست که بازی های مهم را در پرده ی بزرگ، آنجا نمایش می دهند و سویلیایی ها آنجا می روند تا همه با هم بازی را ببینند. اینطور موقع هایی مثل الان که سویل بُرده است، آن جزیره منفجر می شود از فرطِ هیجان و شادی، اما شهر از این شلوغی در امان می ماند. جماعت تا از رودخانه به اینسو بیایند، قدری از هیجانشان کم شده است.

با این حال امشب تا صبح از صدای انفجارِ سویلیایی ها خواب نداریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:44  توسط دیرا  | 

 

   زنی در میانِ همسایه ها هست که تمیزکاری های راه پله ها را به او سپرده اند و سهمی از ماهیانه هایی که هر خانه می پردازد را برای این کار به او می دهند.

از راه پله های بالا شروع کرده است و الان به در خانه ی ما رسیده. چنان آوازی به شور و حال و سوز می خواند که انگار در بیابان است. به گمانش که این ساعت کسی در خانه ها نیست یا اگر هست خواب نیست و اگر هم باشد مهم نیست.

اگر ایران بود، گمان می کردم "راست پنجگاه" می خواند. بسیار شبیه است. این سبک آواز را اینجا "ساعتا"- SAETA - می گویند. از عربی می آید، یعنی ساعت، لحظه. آواز مخصوصِ مراسمِ سالگردِ مصلوب کردنِ عیسی-ع- است. آوازی برای آن ساعت که عیسی را بر صلیب بردند.

حالا چرا این وقت، این زن، ساعتا می خواند؟

چه می دانیم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:5  توسط دیرا  | 

 

   یکشنبه ها چرا دلگیر است؟

یکشنبه که روز خاصی نیست. هیچ کتاب آسمانی یکشنبه ها را روز خاصی نگفته است، 

یکشنبه روزِ خورشید بود در آیین های قدیمِ ایران، مهر پرستی و میتراییسم. زمانی که کاتولیسیسم در اروپا خودش را تثبیت می کرد، مهرپرستی چنان رواج داشت که بسیاری آداب و عاداتِ دینیِ آن در مذهبِ کاتولیسیم ادامه پیدا کرد. خاص دانستنِ یکشنبه ها هم از همین جمله بود. برای روزِ تعطیل، کاتولیک ها روزِ خورشید sunday را انتخاب کردند که در مهر پرستیِ رایجِ آن روزگار، روزِ محترمی بود.

پس سوال باقی است: یکشنبه ها را که دستور خداوند نبوده که محترم بدانند، اعمالِ خاصی برای آن نیامده و با حرمت جمعه های اسلام و شنبه های یهود متفاوت است، چرا دلگیر است؟

یکشنبه سویل

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:42  توسط دیرا  | 

 

فریا

 برای دیدنِ آتش بازی های شبِ آخرِ جشن های بهاره ی سویل، همه روی پُل جمع شده بودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:43  توسط دیرا  | 

 

   و ناگهان به آخر رسیدیم دُن کیشوت،
کاشی های من تمام شد
و راه تو به جایی رسید،
به آخرِ مسیر.
لاجرم در بادبان ها درآویز
آخرِ داستان است.

مرثیه ای برای دُن کیشوتِ شکسته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:0  توسط دیرا  | 

 

دمی با مردمِ ساده بنشین و خوش باش دُن کیشوتِ نجیب زاده.
حکاین کن برای مردمی که تن شان بوی اسب می دهد.
 حکایت کردن همان پیر شدن است. به قدر کافی پیر شده ای که حکایت کنی.
دروغ بگو نجیب زاده، چوپانان از تو دروغ می خواهند، راستی را در چشمانشان ببین وقتی از دروغ تو برق می زنند.

دُن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:54  توسط دیرا  | 

 

از مریدان بیزارم.
مرد بزرگی را ندیدم که مرید بپروراند مگر به حتم بداند که مرید به پای استاد نخواهد رسید.
مرد بزرگی را ندیدم که همسانِ خویش کسی را بخواهد بسازد.
من از آیینه فرار کرده ام. من از پسر که روزی جای من بنشیند بیزارم. از مریدان که در من به ارادت می نگرند بیزارم.
بینوا ! راه های یگانه ی مردانِ یگانه ی تاریخ را چه می روی؟
" سانچو" ! دوستت دارم، که هرگز نخواستی دُن کیشوت باشی، پس یگانه شدی !

دُن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:29  توسط دیرا  | 

 

   گفت: "سانچو"، من و تو از دنیاهایی دیگریم.
بر شانه ی من فرشته ای هست، وقتی که در بیابان های تنهایی ام.

دن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:7  توسط دیرا  | 

 

می ستاییم ات دُن کیشوت
و دوستت داریم، چون چاره ی دیگری نداریم.
نه پولی داری که با آن خوشبخت شوی، نه رییس مردمی هستی که فرمانت ببرند، نه زیبایی ،نه جنگاور بسیار کشته ای، نه ظالمی نه حتی مهربانی ات به کسی رسیده است.
بگذار لا اقل بزرگ ات بداریم. بزرگداشت ها مگر نه این که برای شمایان است که شاعرید و نویسنده اید و متفکراید و فیلسوف و هنرمند؟ مگر نه اینکه هیچ کار از شما بر نمی آید مگر آنکه در بزرگداشتتان تحسین شوید؟
از مادر چرا زاده شدی مرد بزرگ؟
که افتخار اسپانیا باشی؟
اگر من نبودم که دستت را ببوسم در این بیابان به چه کار می آمدی؟

دن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:43  توسط دیرا  | 

 

بر سرِ راهم پلشتان اند،
خصم کاش بودید، هیچ اید،
نیزه ام خسته است سانچو، چه تیز می کنی شمشیرم را؟
چه برق می اندازی چهار آینه و ساق بندها را؟
از راهم بگو کنار روند
غیرت ام به هرزه رفت از این همه پلشتان که آیینِ دشمنی نمی دانند.

دن کیشوتِ شکسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط دیرا  | 

 

   همراه نیستی سانچو،
بی نظر آدمی را همراه کرده ام، بی برکت می روی
می بینی که چه زود به منزلی تازه می رسیم
و تو دوباره شب ها مست می کنی
نه انگار که در دهِ قبلی فیلسوف بودی از تشنگی
سانچو گفت: بر من ببخش دن کیشوتِ خوب، که تنی لاغر برایت مانده از بس که فکرهای خوب داری. بر من ببخش، من انسانم.دن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط دیرا  | 

 

   رونق ات رفت دن کیشوت، رونق ات رفت. شکسته ای، ترک برداشته ای، بی رنگ شدی،
به شهر خالی رسیدی، به کوزه های خالی، به چه شهری است این که رسیدی؟
سرت کو؟ دُن کیشوتِ با شکوه؟ برق کلاهخودت را کدام دشمن از دور ببیند؟
چرا زاده شدی؟ تو که دشمنی تشنه ی کشتنت نیست!
کیشوت گفت: آرام باش "سانچو". آفتاب بیهوده نیست که بر ما می تابد. زاده شدیم تا بر خاک سایه کنیم.دن کیشوتِ شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:22  توسط دیرا  | 

 

   اسپانیایی ها به "پرستار بچه" می گویند " کانگورو ". از این اصطلاح، اسمِ مکان هم درست کرده اند: "کانگوروریا" که یعنی خانه ی پرستاریِ بچه ها. مادرانی که شاغل اند، بچه های خود را چند ساعتی به کانگوروریا می سپارند یا برای بچه ها یک کانگورو استخدام می کنند که به خاطر حقوق پایینِ این کار، خارجی ها بیشتر به کار گرفته می شوند. 

 کانگوروها اکثراً آمریکای لاتینی اند. زنان مهاجر آمریکای لاتینی به هر مهاجر دیگری برای این کار ترجیح داده می شوند چون زبان مادری شان اسپانیایی است و کاتولیک اند، بر خلافِ مراکشی ها که مسلمان اند و زنانِ اروپای شرقی که ارتدوکس.

یک نقل قول هم بیاورم از یکی از روزنامه های مجانی اینجا-که در اتوبوس توزیع می شود- که انگلیسی ها که به استرالیا رسیده بودند، "کانگورو" ها را دیدند که تا به حال ندیده بودند. از بومی ها پرسیدند نامِ این حیوان چیست، همه بومی ها می گفتند: KAN GHU RU. و انگلیسی ها کانگورو را به مردمِ دنیا معرفی کردند. بعدها زبانشناسانی که زبانِ بومی ها را مطالعه می کردند دانستند که KAN GHU RU در زبانِ اینها یعنی: " نمی فهمم چی می گی"!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:37  توسط دیرا  |