تبليغاتX
اندلس
 

  درگوشه ای از تاریخ و جغرافیای این زمین، روزی کشوری بوده است که حالا نیست،

مردمانی بوده اند که حالا نامی در کتاب های خسته کننده ی بی خواننده اند،

اسم شان و زندگی شان را در می آوریم و گمان می کنیم اینها یعنی علم.

بناهایی ساخته اند که حالا فقط بهانه ای است که توریست ها را گوش ببرند،

دو تا عکس می گیریم و می چسبانیم، می شود کتاب تاریخ معماری.

امان از آنگاهی که لحظه ای ببینی به بطالت می روی!

امان از علوم بی فایده، از سرگرمی های بی حاصل،

که در دنیا جدی گرفته شده اند،

امان از شغل خوب و پرپول، که ذره ای منفعتی به حال موجود زنده ای نرساند،

امان از وقت و زمان و لحظه لحظه و روز و شبی که با بادهای بی دریغ روزگار می روند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:6  توسط دیرا  | 

 

عمیق ترین حکمت ها در کلماتی ساده است.

ساده ترین حرف هایی که می زنیم و می شنویم، گاهی بزرگترین معنا ها را داشته اند.

آسمان همه جا همان رنگ است، همه مردم دنیا یک جور زندگی می کنند،

زندگی چیز ساده ای است، هرجا، اندکی طعمی جدا دارد وگرنه روزگار، خوب و بدش را ما بر زمین می پاشیم، با ماست، هرجا که باشیم، که آنجا را چه رنگ بزنیم، تفاوتی نمی کند، در رنگارنگ ترین زمین ها هم می توان به سیاهی جهل زیست، و در خاکستری ترین زمین، باغ های رویا داشت. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:34  توسط دیرا  | 

 

 چند روزی سرماخورده بودم، جهان بینی ام عوض شده بود. با یک سرماخوردگی اگر همه ی وسوسه ها و برنامه ها و امیدها دگرگون می شود، عجب سرکاریم که گمان می کنیم همه چیز ماییم. برگی اگر کج تر بیافتد، راه دیگری می رویم. عجب برگ های سبک ایم، در بادهای ناگهان.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:37  توسط دیرا  | 

 

گفت: زبان: جام،

گفتم : شکسته این قدح، گیرم که از بلور، از طلا،

گفت شراب است معنا، که در قدح لفظ ریختیم،

آری شراب، جام من اکنون، آلوده ی شراب، اما چه جام؟ ظرف نمی گردد این قدح، پیاله پر نمی شود از بس تخلخل است. در موزه ی پیاله ها، پیاله ی من افسر زیبایی قرون،

امروز تشنه ام، با جامِ زیرخاکی زیبا، مگر بشود عطش اسطوره را نشاند،

من، یک پیاله پُر، آب خنک،

" این جام آتشین، دیری است ره به حال خرابم نمی برد".

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:48  توسط دیرا  | 

 

با این زبان، نمی توانم،
با این زبان نامحرمیم، نا محرم تر از همه، خود گوینده!
زبان فارسی با ما مردمان که صحبت اش می کنیم، نامحرم است
زبان فارسی دغدغه من نیست، زبان من اما، دغدغه من هست،
من با کدام زبان حرفم را بگویم؟
فارسی با همه فارسی زبانان نامحرم است، زبانی است برای نگفتن، همه ی هر چه می خواهیم بگوییم در سطرهای سفیدِ بین نوشته هایمان است، در فاصله بین کلمات، در آنجا که چیزی نمی گوییم.پس بی زبانیم، اما عمیق ایم،

 در سکوت،

عمیق.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط دیرا  | 

آب حیات شنیده ای؟

در جستجوی کلمه ی حیاتم،

که چهارمیخ کائنات را در هم بدرد، اکسیر باشد، جوهر باشد که نشود حتی یک نگاه دید، که بخوانی عرش بلرزد،

چون نمی یابم،

سکوت.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط دیرا  |