به موسیقی ایرانی و ادبیات فارسی، از بیرون باید نگاه کرد، تا ببینی شیری است در قفس، که دُمِ خویش را می گردد و دور خودش می پیچد.
دنبال حادثه ای می گشتم که قفسِ شیر را باز کند، امشب محسن نامجو را پیدا کردم، به شدت پدیده بود، همان بود که نیاز هست، جدا از این که خوب است یا قشنگ یا معنی دارد یا نه، همین که چنین غلغله در گنبدِ کهنه ی هنر ایرانی زده، هزار آفرین اش باید گفت
.دیروز وقت افطار، زنی با ماشین اش چنان روبرویم پیچید که میلیمتری به تصادف مانده، ایستادم.
بعد چنان بوقی زدم که گمانم تمام همسایه ها دانستند من عصبانی شده ام. بعد فرار کرد، تعقیب اش کردم و جلویش در آمدم، به زاری افتاد، پیروزمند و شکوهمند، اخمی کردم و عفوش کردم و گذشتم.
مجازات اش کرده بودم.
من مجازات می کنم، من داور اعمال ام. فرعونی در من می جوشد. وقت افطار، از طعام خالی شدیم، مراقب نبودم، فرعونی در من جای گرفت.
زاریِ زنِ خطاکار، به خطای گرداندن فرمان آنگونه که من نمی خواستم.
تمام عشق برای تو ای هموطن، آنگاه که در صفِ بنزین، دو ثانیه تاخیر نفرِ جلویی در شمردن پول، تو را چنان دیوانه می کند که هرچه بوق داری بر سرِ آن ملعون می کشی و از حق ات نمی گذری! این دو ثانیه، آه این دو ثانیه تمام فاصله ی خوشبختی تا بد بختیِ توست و اگر آن موجود پلیدِ جلویی این قدر لفت نمی داد تو الان رستگارترین بودی.
تمام وجودم فدای بودنِ تو، که مغازه داری، که مشتریِ پَست و پلیدی که از بین این همه مغازه، تو را نشانه رفته است و از بین این همه آدم، وقت تو را می گیرد را چنان ذلیل میمیرانی که غلط کند بار دیگر مزاحمت شود نکبت!
دوست می دارم تو را، هموطن، که ماشینی کنارِ ماشینِ من می رانی، چاله ای بینِ راه است، دمم گرم اگر تو را در آن بیاندازم و خودم فرار کنم، دمت گرم اگر چهار چرخی در آن بیفتی، تمام محبت من از آنِ تو اگر در این پیکار، مادرت به عزایت بنشیند، آه که حال ها می کنم اگر ذلیل ببینمت، مثلاً چرخت در رود! یادت هست لایی کشیدی و مرا پیچاندی، بوقم خراب بود، آه بوقم، خراب بود! قیافه ام، دیدنی ترین شده بود، نه؟
قرمز! تو ماهِ منی، چراغِ قرمز، تور ا عاشقانه چنان خیره می مانم تا عدد معکوست به صفر برسد، هموطن، سه نشده بوق را بزن، آن موجودِ لعنت شده که راننده ی جلویی است، من می دانم، بیش از یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک ثانیه در فشردن گاز استخاره خواهد کرد، چه خاکی بر سرمان می شود! آه ماشینِ بغلی، لحظه ای این فکر دهشتناک را بر مغزت عبور بده که چراغ، ثانیه ای است که سبز شده و ما هنوز روی ترمزیم، آسمان ها بر این لحظه می گریند و آن ملعون، که تمام بدبختی های من و تو از اوست، هنوز در شش و بشِ گاز و ترمز است! ای بوقِ عالم بر تو ای فس فسو هموطن که تویی!
این وقت شب که مریض نیستم بیام در خونه تون زنگ بزنم، لابد کارِت دارم. من که می دونم خونه ای، به بچه ها سپردی بگن آقا خونه نیست. الکی تو خیابون داد می زنم، همسایه هات فکر کردن آشغالیه، مست کرده داره شر و ور میگه. حرفام تا صبح طول می کشه اما من خوابم میاد میخوام زود بگم برم بخوابم، آدم آهنی که نیستم، آدمم، شبا می خوابم، صبحا می رم گناه می کنم. اگه آدم نبودم که گناه نمی کردم.
با پاره آجر می زنم تو پنجره تون. هنوز منو نشناختی چه دیوونه ای ام. چن روزه هی میام دم پنجره رد می شم میگم مخلصیم، چاکریم، سلام، هی سر تکون می دی. چقدر خودتو می گیری بابا، چه خبره؟
من گریه ام نمی گیره، خیالت تخت. اگه میخوای گریه امو در بیاری خیالت تخت باشه، من آخرِ بی احساسم. اما عین گاو وحشی عصبانی می شم. نترس، کاریت نمی کنم. اون بالا نشستی، عمری شاخام بهت نمی رسه. منم خودمو ضایع نمی کنم بهت بپرم. خودمو می خورم. از درون منهدم می شم. دیدی ساختمونا رو تو فیلم؟ یهو درسته میاد پایین؟ عیناً همون، درسته میریزم، اما ظاهرم ردیفه، یَک جونوریم من! آوار شدم تو خودم اما همچین لبخند می زنم انگار آقا بی غمه ی روزگار منم. عین خودت که لبخند می زنی، وقتی همه ی درا رو می بندی، وقتی آدم گیر می کنه.
من بازم از بغل پنجره تون رد می شم. هرکاری می کنم میبینم ... شو ندارم بدو بیراه بگم. بازم میگم مخلصیم. برو بخواب امروز خیلی خسته شدی. یه سره داشتی از صبح می خندیدی. نوبت مام می شه.
استاد ما در مراسم تجلیل اش، وداعی همیشگی کرد و رفت.
دکتر باقر ایت الله زاده شیرازی یک طرف، همه ی آنها که از مرمت دم می زنند، طرف دیگر.
خیلی اغراق است اما چه کنم عجیب شوکه شدم. سوغات برایش آورده بودم، گفتم این هفته بروم ببینم اش، هفته ی دیگر شد، گفتم این هفته، نشد، هفته ی بعد،... آخر گفتند خبر داری؟ رفت. در مراسمی که برای تجلیل اش گرفته بودند. آبه ای از قران خواند و رفت: صبر کنید که خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهد گذاشت.
قلبش گرفت و تمام. آرام.
همه ی سوالات نا پرسیده، همه ی شاگردی های نکرده، همه ی آن ریزه کاری هایی که با اشاره استاد روشن می شد، همه یتیم شد. مرمت ایران یتیم شد.
چه بد آدمی هستم من که آن قدر در دیدارش دیر کردم که حالا تا ابد حسرت بخورم.
چه کاری واجب تر از این بود؟
جای اش خالی خواهد ماند. خدا رحمت اش کند.