تبليغاتX
اندلس
 

یک فنجان قهوه ۱.۱۰ یورو شده،

قبل از تابستان ۱ یورو بود!

قهوه یعنی مصرف استراتژیک اسپانیا. ساپاترو بخشنامه کرده بود، همه جای اسپانیا، هر نوع قهوه، فنجانی ۱ یورو!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 8:52  توسط دیرا  | 

 

   در بیابان های "خـــور" پیِ کاری می رفتم، دور از شهر و دور از مردم و خانه ها، روی تپه ای در کویر، بنای کوچکی دیدم، تک افتاده در افق. رفتم به طرف اش و سرکی کشیدم، دری داشت که بسته بود اما از پنجره ها می شد داخل اتاق را دید، دیدم سنگ مزاری است با نام "حبیب یغمایی". مزار شاعری بود که شعر روباه و کلاغ اش خاطره ی همه ی ما ست. کسی آن اطراف نبود که بپرسم چرا اینجا! چرا این طوری! اما بر درو دیوار ابیاتی بر کاشیِ آبی بود که بر خاطرم تا امروز حک شد، حسب حالی بود، واگویه مردی با نفس، با تقدیر، با خدا، این روزها به یاد آن ابیات می افتم، این روزها که رمضان میخ های خیمه اش را برکشیده که برود، و ما هنوز چیزی نخریده ایم، نه ثوابی نه عبرتی نه سعادتی،ابیات می گفتند: 

نه نماز بامدادی، نه دعای شامگاهی
نه ز چشمِ گریه اشکی، نه ز سوز سینه آهی

همه هرچه رفت و آید، چو به اختیار نبود
بکَ استعین و اَرضی به قضاک یا الهی! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:59  توسط دیرا  | 

 

   هوا بس ناجوانمردانه تمیز است و پاک، و عطر گلهایی ناشناخته در هواست، در این پاییز که طبیعتاً قرار نیست گلی به جایی باشد،

   دریا از اینجا دور است، آن قدر که نشانی از آن نباشد، اما در مشامِ هوا، بوی دریاست، آن قدر که یاد دریاکنارهای خزر می افتم،

   تقصیرِ هوا نیست، عطر و نسیم، از خاکِ اندلس است. خاک اسپانیا بوی میوه های استوایی می دهد. بارِ اول که روی خاکِ اسپانیا پیاده شدم، اولین برخورد، قبل از این که آدمی را بشناسم، یا جایی را ببینم، عطر زمین برایم عجیب و تازه بود. انگار کنارِ نارنج پیاده شده ای،

شرجیِ نارنج!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:19  توسط دیرا  | 

 

   چاره ای نیست، روزی باید می رسیدیم به قاشقِ آخرِ کاسه ی فی ری نی، که رسیدیم و خداحافظ.

دوغِ ترش و کبابِ باب و چرب و شیرینِ حلیم ها را کجا بگذارم و بروم؟ افطاری دوستان را و سبزی و سلام و صحبت را مگر جای دیگری هم می توان جور کرد؟ 

در شهر، تا عصر، دود و دعواست اما شب بر ارائک تکیه بزنیم و در تختخواب بچگی بخوابیم و بوی شبِ تهران بنوشیم کجا و جای دیگر کجا.

در شلوغی این شهرِ بی سامان هم می شود یله گی کرد و آسوده ماند و خوش دل زیست. در این مدتِ کم، دیدم دوستانی که جزیره هایی ساخته اند به سامانی که خودشان دوست داشتند، از کار، از خواندن، از تفریح. در این شهر می شود چنان زیست که انگار در دارِ این دیار نیستی. مجمع الجزایریم ما، شهر نیستیم، دنیاها در این شهر و در این کشور هست، کهکشان هایی که صبح ها از قرارگاه شان در می روند و به هم برخورد می کنند، و شب ها باز می گردند بر مدارِ خود. اگر از کهکشانِ من باشی، تمام محبتِ من برای تو وگرنه، نفرین بر تو که سازی دیگر می زنی و از مداری دیگری. اینچنین است که هر روز، گردبادهایی از عشق و نفرت تمام شهر را پر می کنند، از در که بیرون می روی، از این گردبادها می گذری تا برسی، در این گردبادها می پیچی تا برگردی، به خانه که می رسی، انگار از نبردِ دیوانگان جان به در برده ای. کودکان احساس! جای بازی اینجاست، بر لشگر مسخره ی عقل بخندید، منطقِ این دیار بر دل است.

دارچین های روی فی ری نی را خوب به هم نزده بودم، همان اولِ کار تمام شد، تهِ قاشقِ آخر را آرام آرام مزه مزه می کنم، بگذارم شکر بماسد زیر زبانم، مزه ات فراموش نشود سرزمینِ من! نگهدار این همه را که من میگذارم، که من می گذرم، سهم من گذر شده، گذر

ز جان گذر، زجان، ز خانمان
ز جان، ز جان
ز خانمان گذر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:49  توسط دیرا  |