گشنه به گیغار زدم
دیس به سردیسِ مِهَن
قیصِ بلا قیص، بدو شاخ، به کوفاخ
به سرکنج، به سیندُرج، به شَر، فَر، جَتَفا! مَر
هستا!
هشته به دل دشته به صا پرده به کو کرده به جاماس به جاماق به باباد دلا باد دلا باد
دلاباد دلا....باد...
من فدای تو در این غربت شالاسه شمین
من برای تو در این شهرِ فناسانه خَمین
تو برایم نظری میق به مستان بستی
من به جای تو دراین سَخصسَخصه کامانه کمین
وَربدین خاسته تا هندِفِسِنتانَک و کف/
یک برازنده به صِدقِ حترازیده سپید/
یک هزارنده به تن ساغرِ مَستانک و نف/
...
- سپس مَرد به راه افتاد، گمان می کرد سنگ شکن اش را برداشته، کلنگ اش را خوب تاب داده است، گمانِ نیک برده بود به بازو، به ثغاغورِ راه که رسید مشغاثِ انجیز در زمین کرد، چنان پُرپیچ که انگار در نهایتِ زمان همانجا کار داشته است و هیچ جای دیگر معطّلِ هیچ چیزِ دیگر نبوده است از اوّل.
گفتیم هیچ کس، داستان اش را با "سپس" آغاز نمی کند که تو می کنی
- بر دیباچه ی همه داستان ها بنویسید، که دیباچه ی گمشده ای دارند همه داستان ها که همه مردمان می خوانند؛ "سپس" است دیباچه ی افتاده ی همه ی آغازها؛ "سپس" است برگِ آخر، که گمان کرده ای بر بختِ خوب، مردِ خوب، زین زد و رفت.
از آن منزل، باز آمدم به اینجا، نه آنجا "خانه" بود و نه اینجا. همه جا منزلِ توقّفِ موقّت است و همه مسافریم. ببینیم در این زندگیِ جدید چه به یادگار می گذاریم.
از این منزل به آن منزل خودش رشد است؛ قدری انرژیِ تیره در آنجا مانده بود، خانه عوض کردم و سلامِ دوباره به خانه ی نو؛ انرژیِ تازه، شاید خوش اثر باشد و خاطراتی نو زنده کنیم.