تبليغاتX
اندلس - در شرافتِ بیل زدنِ بی مُزد
 

گم شدم در خود چنان کز خویش نا پیدا شدم!

آخرین بار گمانم ده سال پیش بود که این مصراع را خواندم،

در این ده سال، احتمالاً این شعر در ذهنم کمی کج و مج شده است، یعنی که اصل اش احتمالاً اینطور نباشد، به هر حال آنچه در خاطرم رسوخ کرده همین است.

این روزها، بهتر بگویم شب ها، مدام در ذهنم این مصرع می چرخد.

گم شدم در خود چنان کز خویش نا پیدا شدم.

نمی دانم چرا، اما از بیکاری هر آفتی بر می آید.بعید نیست از بیکاری باشد،هرچه هم که درس بخوانی و بنویسی و کسب علم و معرفت کنی، اما کار نکنی، انگار بیکاری.

عادت کرده ایم که کار یعنی فعالیت بی علاقه و سخت و دوست ناداشتنی. مدتی است چنین کارِ مزخرفی ندارم، این است که احساس بیکاری می کنم و وجدانم ناراحت است.

 اگر جایی پیدا کنم روزی چهار پنج ساعتی بیل بزنم به مُزدِ کم، گمان کنم وجدانم دست از سرم بردارد.

اما اینهمه مردمی که در دنیا با علاقه ی خود کار می کنند، در ورزش و هنر و تفریح، و پول های فراوانِ بی زحمت در می آورند، با وجدانِ خود چه می کنند؟

 

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:22  توسط دیرا  |