تبليغاتX
اندلس - بَر ناپیدا
 

- سپس مَرد به راه افتاد، گمان می کرد سنگ شکن اش را برداشته، کلنگ اش را خوب تاب داده است، گمانِ نیک برده بود به بازو، به ثغاغورِ راه که رسید مشغاثِ انجیز در زمین کرد، چنان پُرپیچ که انگار در نهایتِ زمان همانجا کار داشته است و هیچ جای دیگر معطّلِ هیچ چیزِ دیگر نبوده است از اوّل.

گفتیم هیچ کس، داستان اش را با "سپس" آغاز نمی کند که تو می کنی

- بر دیباچه ی همه داستان ها بنویسید، که دیباچه ی گمشده ای دارند همه داستان ها که همه مردمان می خوانند؛ "سپس" است دیباچه ی افتاده ی همه ی آغازها؛ "سپس" است برگِ آخر، که گمان کرده ای بر بختِ خوب، مردِ خوب، زین زد و رفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط دیرا  |